عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

172

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

او را گفت : رستم بدانكه قاتل من تو نيستى پدرم گشتاسب است او مرا بدست تو نابود كرد خدا سزايش را بدهد ! حالا كه روزگار كار خود را كرد من پسرم بهمن را به تو ميسپارم كه او را تربيت كنى و آنچه خداوند به تو آموخته به او بياموزى چه جاماسب كه خدا نابودش كند سلطنت ايرانرا نصيب او دانسته . رستم جواب داد : اوامرت را اطاعت ميكنم و پسرت را همانطور كه در تربيت سياوش دقيقه‌اى از اكرام و تهذيب و صيانت فروگذار نكردم تربيتش را متعهّد ميشوم و شايستگيش را براى مقامى كه متذكّر شدى تضمين مينمايم و آنگاه اسفنديار ، پشوتن را گفت : بپدرم بگو حالا كه از شرّ من خلاص شدى و خون مرا ريختى كشورت را نگاهدار ! و سلام مرا بمادرم برسان و او را بگو كه من ميوهء ايستادگىاى كه در مقابل نصايح تو و نافرمانىاى كه نسبت به تو كردم چيدم از اين نافرمانى مرا عفو كن اميدوارم كه خداوندت اجر جزيل و صبر جميل كرامت فرمايد اسفنديار پس از اداى اين كلمات جان بجان‌آفرين سپرد و دفعة از دو لشگر فرياد و فغان بپاخاست . زال نيز در كمال تأثّر رستم را گفت : فرزند در حقيقت من به حال تو مىگريم زيرا شنيده‌ام كسى كه او را بكشد بعد از او دوامى نخواهد داشت . رستم جواب داد اى پدر مگر نشنيده‌اى كه انّ الموت فى العزّ خير من الحيوة فى الذلّ « 1 » زواره نيز رستم را مخاطب ساخته گفت : برادر تو هم در قبول تربيت بهمن از پدرش خطا كردى اين بچهء همان شيرى است كه تو خونش را ريختى ميترسم كه خاندان ما بدست او نابود شود . رستم جواب داد : برادر به خود زحمت مده با سرنوشت نميشود جنگيد پنجهء قضا قويست و مشيّت الهى لا يتغيّر . تفكّر سودى ندارد و خداوند هميشه پشت و پناه ما بوده است ! در بيان آنچه بعد از قتل اسفنديار تا پادشاهى بهمن واقع گرديد چون ماتم اسفنديار برپا و تابوت او بقصر گشتاسب رسيد سراسر ايران گرم ناله و شيون شد و نوحه و ندبه از هرسو بپاخاست اين مرگ خاص و عام و مرد و زن را

--> ( 1 ) مرگ با افتخار بزندگانى ذلت‌بار مزيّت دارد .